گاهی میام چیزی بنویسم ، یعنی تو ذهنم نه اینکه اینجا ، بعد یادم میاد قبلاً اون رو نوشتم و بعدترش پاکش کردم ، گاهی بیشتر از یه بار

الان هم اومدم بنویسم از اینکه گاهی یه مکان ، رایحه یا رنگ و صدایی یه نوستالژی رو جوری زنده می‌کنه که برای لحظاتی تو خلسه زنده کردن حس ها و پیدا کردن جزییات اون خاطره میرم و بعد فقط حس از دست رفتن اون زمان و خسران سنگین نبودش میمونه. همیشه بعدتر دوباره برمی‌گردم به احیای اون حس و  اون غم کهن رو سر میکشم.

قبلاً نوشته بودم این رو، یا کم و بیش

یه نوار پاییز طلایی داشتم که تو اتاق زیرزمین خونه نیاوران گوش میکردم
وقتی پاییز بود ، وقت غروب یا عصرهای جمعه
دراز می‌کشیدم رو ‌تخت و با ضبط قدیمی دو کاسته سونی که یه باندش کار نمی‌کرد پاییز طلایی گوش میکردم
الان وسط تابستون رو ‌رد کردیم و دیروز پریروز که دم غروبی بارون می زد به شیشه اتاق، بوی پاییز رو حس کردم

ولی نه پاییزهای طلایی اون روزها تکرار میشه و نه اون غم غریب آکنده و حزن ترنم وار موزون

 

یه لحظاتی هست که بودشون خیلی ماندگاره
همه چی اون لحظات تو خاطره خودآگاه و ناخودآگاه آدم ثبت و ضبط میشه
بوها، نورها و ..و حسی که آدم داشته تو اون لحظه
بعدش کافیه یه گوشه منظره ای، گوشه نوایی ، لغزشی از نور و سایه و .. شبیه یکی از اون تریگرها اتفاق بیفته تا پرت بشی به اون خاطره، به اون زمان و تمام اجزای ذهنت برای چند لحظه مشغول بازسازی اون لحظه ثبت شده بشن و دوپامین غم دوست داشتنی بازیابی اون حس گم شده چند لحظه ای مبهوتت کنه
باید بنویسم اون لحظات رو، نه اینکه ثبت یا یادآوری بشن که جای پاشون قویتر از اون قسمت ذهنه که داره تلاش می‌کنه اونا رو با کلمات بیان کنه ، بلکه برای اینکه واهمه دنیای واقعی رو خفیف کنه

هوا گرم شده و طول روز خیلی بلنده
اینکه هوا دیر تاریک میشه عذابم میده، مثل این میمونه که همه اش آدم در معرض یه چیزی باشه ، وسط جمعیت ، وسط شلوغی
تاریک که باشه ، میشه یه کنجی خزید، دنیا مزاحم نیست دیگه

آوریل

هوا که رو به گرمی میره ناراحت کننده است کلا ،این منظره های برفهای خاکستری و آبی و کثیف در حال آب شدن خیلی دلگیره ، تا آخرهای اسفند هم خوبه ولی بعدش ابتذاله همه اش ، حتی اینجا با این زمستونهای طولانی
درک جدیدی اتفاق نمیفته برام ، پاییز همچنان همون نسیم خنکیه که یه لحظه از پای یه دیوار آجری تو خیابون ولیعصر برگهای زرد خاک گرفته رو تکون می ده و بهار همون صبح زود روزهای آخر اسفند تو جیروده، وقتی که همه خوابند و میرم دم در برای دمیدن سبک ترین هوای دنیا.
از فراق مکان نمی نویسم که راه نه آن است و نه این، بلکه سنگینی تمایل برای زیستن چند باره زمان هاست.

دوباره پاییز


امسال تابستون گرمی نبود. با اینکه هنوز شهریور نشده، وقتی بارون میاد خنکا و تردید بارونای پاییز رو داره. بعد از ظهرها که آفتاب خودشو از پنجره پهن می کنه رو کف موکتی اتاق شوری می ده به همه چیز. با بهت همیشگی من از این رنگ و درنگی که تو زمان ایجاد می کنه، نمی تونم مکثی نکنم رو فقدان تمامی گوشه و کنارهای پاییزهای گذشته.

خونه

چند روز پیش بدون هیچ مقدمه ای مامان برام چند تا عکس از خونه مون فرستاد
عکس های ساده، بدون اینکه کسی توشون باشه و یا سوژه خاصی داشته باشن. هیچ تلاشی برای پیدا کردن و ثبت زیبایی صورت نگرفته بود بازآفرینی ساده قدم زدن و نگاه کردن به اشیا تو فضای آشنا، خلاصه کردن مفهوم خونه تو چند تا عکس.
جوابی به پستهای عکس ها ندادم, چیزی نداشتم بگم،
اگه مامان اینا قرار نبود ماه دیگه بیان اینجا حتما یه سر میرفتم خونه
عکسهای مامان بدون اینکه قصد دلتنگ کردن من رو داشته باشه ، بازآفرینی جای خالی من بود