تلویزیون اینجا یه برنامه هفتگی داره به نام standing still ، یه مجری، استندآپ کمدین طور، می‌ره شهرهای کوچیک در حال فراموش شدن گوشه کنار کانادا. شهرهایی با خونه های خالی بسیار ، جمعیت پیر و منظره تکراری کانادایی که درخت و رودخونه و دریاچه است و باز درخت و رودخونه و دریاچه

موسیقی برنامه مثلا شوخ و پر انرژیه و مجری سعی می‌کنه با خاطرات و یادبودهای شهر جوک بسازه و هدف برنامه هم مثلا همین بوده ولی اندوه خالصه، امروز یه قسمتش پخش میشد که چند تا خیابون خلوت گوشه و کنارشون با برف تازه پاییزی لک و پیس شده رو نشون میداد که منتهی میشدن به یه کارخونه کاغذسازی که تو یه حادثه سوخته بود و پایان زندگی اون شهر بود. میتونست ویدئو کلیپ یه آهنگ Empyrium باشه

 

 

 

 

تقریبا همه هواپیماها واریانت های گلدبرگ باخ گلن گاولد رو تو سیستم صوتی تصویری شون دارند. تو هواپیما که می‌شینم به سمت تهران، باخ گوش میکنم و شراب میخورم و بین خواب و بیداری سو سوی چراغ های شهرهای کوچیک تو مسیر رو از اون بالاها میبینم و دلم خوشه که میرم خونه. بعد هم که صبح زود تو یه فرودگاه تو راه یه قهوه از یه کافه چی خواب آلوده بخرم و یه جا ولو شم به انتظار پرواز دوم و این جنب و جوش صبح زود فروشنده ها و کارکنان تو فرودگاه رو تماشا میکنم که تو یکی از غریب ترین جای دنیا کار میکنن

 

 

 

 

 

 

 

مجال سلامی بود ، نه جسارتش رو داشتم و نه التفاتی شد و نه میخواستم گزندی رسد به خاطر آن عزیز

 

ملوک را چو ره خاکبوس این در نیست

کی التفات مجال سلام ما افتد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الان یهو یادم اومد بارون اینجا بو نداره

یعنی بارون میاد پنجره باز باشه یا صبح زود بزنی از خونه بیرون ، بوی اطراف عوض نشده، همیشه همین بوده ، همینقدر جلف ، همینقدر بی حس

#نوشته های سال های کوید

گاهی میام چیزی بنویسم ، یعنی تو ذهنم نه اینکه اینجا ، بعد یادم میاد قبلاً اون رو نوشتم و بعدترش پاکش کردم ، گاهی بیشتر از یه بار

الان هم اومدم بنویسم از اینکه گاهی یه مکان ، رایحه یا رنگ و صدایی یه نوستالژی رو جوری زنده می‌کنه که برای لحظاتی تو خلسه زنده کردن حس ها و پیدا کردن جزییات اون خاطره میرم و بعد فقط حس از دست رفتن اون زمان و خسران سنگین نبودش میمونه. همیشه بعدتر دوباره برمی‌گردم به احیای اون حس و  اون غم کهن رو سر میکشم.

قبلاً نوشته بودم این رو، یا کم و بیش

یه نوار پاییز طلایی داشتم که تو اتاق زیرزمین خونه نیاوران گوش میکردم
وقتی پاییز بود ، وقت غروب یا عصرهای جمعه
دراز می‌کشیدم رو ‌تخت و با ضبط قدیمی دو کاسته سونی که یه باندش کار نمی‌کرد پاییز طلایی گوش میکردم
الان وسط تابستون رو ‌رد کردیم و دیروز پریروز که دم غروبی بارون می زد به شیشه اتاق، بوی پاییز رو حس کردم

ولی نه پاییزهای طلایی اون روزها تکرار میشه و نه اون غم غریب آکنده و حزن ترنم وار موزون

 

یه لحظاتی هست که بودشون خیلی ماندگاره
همه چی اون لحظات تو خاطره خودآگاه و ناخودآگاه آدم ثبت و ضبط میشه
بوها، نورها و ..و حسی که آدم داشته تو اون لحظه
بعدش کافیه یه گوشه منظره ای، گوشه نوایی ، لغزشی از نور و سایه و .. شبیه یکی از اون تریگرها اتفاق بیفته تا پرت بشی به اون خاطره، به اون زمان و تمام اجزای ذهنت برای چند لحظه مشغول بازسازی اون لحظه ثبت شده بشن و دوپامین غم دوست داشتنی بازیابی اون حس گم شده چند لحظه ای مبهوتت کنه
باید بنویسم اون لحظات رو، نه اینکه ثبت یا یادآوری بشن که جای پاشون قویتر از اون قسمت ذهنه که داره تلاش می‌کنه اونا رو با کلمات بیان کنه ، بلکه برای اینکه واهمه دنیای واقعی رو خفیف کنه

هوا گرم شده و طول روز خیلی بلنده
اینکه هوا دیر تاریک میشه عذابم میده، مثل این میمونه که همه اش آدم در معرض یه چیزی باشه ، وسط جمعیت ، وسط شلوغی
تاریک که باشه ، میشه یه کنجی خزید، دنیا مزاحم نیست دیگه

آوریل

هوا که رو به گرمی میره ناراحت کننده است کلا ،این منظره های برفهای خاکستری و آبی و کثیف در حال آب شدن خیلی دلگیره ، تا آخرهای اسفند هم خوبه ولی بعدش ابتذاله همه اش ، حتی اینجا با این زمستونهای طولانی
درک جدیدی اتفاق نمیفته برام ، پاییز همچنان همون نسیم خنکیه که یه لحظه از پای یه دیوار آجری تو خیابون ولیعصر برگهای زرد خاک گرفته رو تکون می ده و بهار همون صبح زود روزهای آخر اسفند تو جیروده، وقتی که همه خوابند و میرم دم در برای دمیدن سبک ترین هوای دنیا.
از فراغ مکان نمی نویسم که راه نه آن است و نه این، بلکه سنگینی تمایل برای زیستن چند باره زمان هاست.